Savior & Us |
شاگرد سالها بود از استاد آموخته بود. از فقه و فلسفه و عرفان و معرفت استاد دیگر چیزی نمانده بود که نیاموخته باشد. استاد آخرین راهنمایی هایش را به او آموزش می داد که از این به بعد به تربیت شاگردانی بپردازد که از این به بعد این راه شناخت را بر می گزینند. مواعظ و پندهای استاد پایان یافت.
شاگرد (ش): استاد می خواهم مرا نصیحتی کنی که تا پایان عمر بتوانم از دانشی که به من آموختی بهره جویم
استاد (ا): در همین حال با من راهی شو
استاد مقداری نان و خوراک برداشت و به راه افتادند. یک روز گذشت و نه استاد حرفی زد و نه درسی داد. شب گذشت و صبح دوباره به دستور استاد به راه ادامه دادند. چند روز و شب به همین ترتیب گذشت. شاگرد می دانست استاد منظوری دارد، به همین خاطر هیچ نمی گفت. بالاخره بعد از چندین روز استاد دستور داد میان دشتی بمانند. توشه راه تمام شده بود و دیگر غذایی برای خوردن نمانده بود
ا: بیا اینجا کمین کنیم و شکاری کرده و طعامی بخوریم
همانطور که منتظر بودند سر و کله خرگوشی پیدا شد که به دنبال غذا از لانه بیرون زده بود. خرگوش که از لانه فاصله گرفت استاد به سرعت راه ورود لانه را بست و به کمینگاه خود برگشت. خرگوش برگشت و حیران برای ورود تلاش می کرد. ترسیده بود و گیج.
ا: بلند شو که خوراک امروز مهیا شد
ش: چگونه؟
ا: خرگوش تسلیم شده و دیگر فرار نخواهد کرد
غذای مفصلی خوردند و استاد دستور به بازگشت داد. چندین روز هم برگشت طول کشید و دیگر وقت جدا شدن بود.
ش: ممنونم که عمر خود را در راه آموزش من صرف کردی و در این روزهای آخر هم سفری آموزنده را همراهیم کردی
ا: چه درسی از این سفر گرفتی؟
ش: که برای راه کوتاه عمر و بلند آخرتوشه مناسب برگزینم. اگر توشه ام کم باشد به قحطی خواهم خورد و دیگر به فلاکت و هلاکت خواهم رسید
ا: نه این درس این سفر نبود‼‼‼
ش: ‼‼
ا: آن خرگوش که خوردیم در آن بیابان زندگی می کند. او هر روز نزدیک ظهر از لانه بیرون می آید و غذای روزانه اش را با خود با داخل لانه می بَرَد و تا فردا همان وقت دیگر از لانه خارج نمی شود. من از این عادت خبر داشتم و حرکاتش را پیش بینی کردم. وقتی فکر ما بر عمل او پیشی گرفت اینچنین شد.
در زندگی هیچ گاه برای دشمنت قابل پیش بینی نباش
روزی که دشمنت تو را پیش بینی کرد، آن روز روز هلاکت توست
دهقان فداکار پیر شده، چوپان دروغگو عزیز شده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب خانم حوصله مهمون نداره، کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده، آرش کمانگیر معتاد شده، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و با موتور میرن کیف قاپی
راستی
چی به سر ما اومده؟
یک جلسه داخلی جهت بررسی عملکرد پرسنل، اونم بعد از ظهر، بدترین چیزی بود که می شد در اول روز ازش با خبر شد. حتما مثل همیشه خسته کننده و طولانی خواهد بود. باز هم همه شروع به ارائه گزارشات و گهگاه زیراب زنی های متداول کردند. حرفهای همه که تمام شد، مدیر جلسه آرام و با وقار از همه تشکر کرد و پس از کلی تلاش به همه گفت که باید بدونیم الآن کجاییم و به کجا می خوایم برسیم. به نظرم قشنگتر از همیشه میگفت. آخه تازه از حج برگشته بود. گوشه سررسیدم نوشتم
بدونیم الآن کجاییم و به کجا می خوایم برسیم
ادامه داد که بدترین و بی فایده ترین انسانها کسایی هستن که براشون بود یا نبود خیلی چیزا مهم نیست. این رو هم نوشتم
بی فایده ترین انسانها کسایی هستن که براشون بود یا نبود خیلی چیزا مهم نیست
باز هم به همه روحیه داد و حس بی اعتنایی رو ضعیف و ضعیف تر می کرد. بعضی کارا چند جایی گیر کرده بود. کاری بود که هر کسی نمی تونست انجامش بده. سخت بود ولی شدنی بود. و در آخر وقتی یکی از حضار گفت که این کار خیلی سخته جواب داد که بالاخره بایدبگیم که با بقیه فرق می کنیم و یه جوری خودمونو ثابت کنیم. راست می گفت
بالاخره باید یه جوری خودمونو ثابت کنیم
(شخصیتهای این مصاحبه کاملا واقعی هستند اما اگه اسماشونو نمیشه آورد به علت مسائلیه که میدونید...)
سوال: شما آدم خوبی هستی؟ اگه آره چه جوری؟ اگه نه چرا و آیا دوست داری آدم خوبی باشی؟ خوبی بهتره یا بدی؟ خوبی و بدیه یه کار یا یه چیزو چطوری میشه فهمید؟
جوابها
محصل 9 ساله: من خیلی خوبم چون درسامو میخونم و حرف بد نمیزینم. تازه یکی از همکلاسیام همش سر کلاس معلممونو مسخره میکنه
محصل 14 ساله: من نمیدونم خوبم یا نه ولی خوبی اینه که آدم کارای غیر شرعی انجام نده
کارگر ماست بندی 15 ساله محصل (از تربت اومده اینجا کار می کنه): آقام میگه تا وقتی به کسی وابسته نباشی آدم خوبی هستی. هر وقت دیدی مثه زالو افتادی به جون بقیه دیگه به درد نمیخوری
محصل 16 ساله: من آدم خوبیم. مطمئنم. چون دزدی نمیکنم، تا حالا سیگار هم نکشیدم. اینی هم که میبینی نامزدمه که قراره باهاش ازدواج کنم. بجز درس هم تا حالا یه کلمه با هم حرف نزدیم. چون هیچ کدوممون هم هیچ فکر دیگه ای نکردیم. هیچ اشکالی هم نداره که دست همدیگرو میگیریم. میدونی که؟ این حرفا واسه آدمای عقب افتادست. تو که روشن فکری
کارگر کارگاه مبل سازی 17 ساله محصل: همه تلاشمو می کنم که کارامو خوب انجام بدم که کسی نتونه بهم حرف بزنه. آدمی که همه ازش راضی باشن آدم خوبیه
دانشجوی ترم یک 18 ساله: من خوبم چون درسامو خوب خوندم و الآن دارم از زندگیم لذت می برم. با بچه ها آخر هفته ها می ریم کوه و بگو و بخند. هیشکی هم ناراضی نیست. اذیت و آزار هم نداریم پس خوبیم
سرباز 20 ساله: خوبی کجا بود بابا حوصله داری. حالم از کل دنیا به هم می خوره. همه فقط بلدن شعار بدن. روزی 8 ساعت که پست بدی زمینو گاز میگیری. تو کف یه ساعت خوابی و یه نخ سیگار. هنوز جای سفت بییییییییییییییییییییییییییییییییییب
دانشجو 21 ساله: خوبی یعنی اینکه درست تموم شه و یه شغل و زن خوب گیرت بیاد و یه زندگی بدون درد سر داشته باشی. دارم سعیم رو می کنم که اینجوری بشم
کارمند لیسانسه بانک 24 ساله: کی قدر خوبیو می دونه؟ روزی 8 ساعت مثه سگ حواست به اینه که کاراتو درست انجام بدی که همه بفهمن آدم خوبی هسنی آخرش یکی میره زیرآبتو می زینه میشه هیچی
کارمند فوق دیپلم اداره دولتی 26ساله: من الآن نه به کسی کار دارم نه می خوام کسی بهم کار داشته باشه. همین بسه. ازین خوب تر نمیشه اونم تو این دوره زمونه
راننده تاکسی 26 ساله لیسانسه: من خوبم دیگه. خوب نبودم که الآن مثه رفیقام داشتیم شیشه می کشیدیم و با این کلاه و اون کلاه کردن پول در میاوردیم. کم و زیاد کرایه چه ربطی داره به خوبی؟ ما داریم این مردم رو با این ترافیک و اصاب خوردی جابجا می کنیم اون وقت همه می گن راننده ها دزدن
معلم زیان 27 ساله: خوب بودن چه فایده ای داره وقتی مردم واسه خوب نبودن بیشتر ارزش قائلن؟ خداییش کی به خوبیت نگا می کنه وقتی درآمد ماهیانت زیر 1 تومن باشه و خونه زندگیت به راه نباشه؟ بعد هم میگن معلمی شغل انبیاست
دزد دستگیر شده 28 ساله: گور پدر همه. کی واسه من دل سوزونده که من بسوزونم. هر چی بدتر باشی خوبتری. اگه در حین دزدی یارو رو کشته بودم نمیتونس داد بیداد را بندازه که مردم منو بگیرن. هیشکی نمیپرسه واسه چی دزدی کردم فقط می زنن تو سرم که خجالت نمی کشی داری دزدی می کنی
قصاب 30 ساله دیپلمه: داداش خوب تویی که نسیه نمیخوای. خوب منم که آب نمی بندم رو مرغا! کی قدر خوبیو می دونه توام دلت خوشه
آقای لیسانسه 33 ساله با یک فرزند 8 ساله کارمند بانک: خدا رو شکر نه تا حالا حسابام جابجا شده نه کم آوردم و نه دست تو جیب کسی کردم و نه دست جلوی کسی دراز کردم. دخترم هم داره درس میخونه و تا دانشگاه رفتنش اگه عمری باشه من رئیس شعبه میشم و ماهی 1200 درآمدمه و میتونم خرج درس و جهازشو بدم
همسر همین آقا بالاییه 31 ساله دیپلمه خانه دار: به لطف خدا راضیم. شوهرم سرش تو کار خودشه و مطمئنم بعد از بانک مستقیم میاد خونه. نماز و روزش سر جاشه و منم سعی می کتم همونجوری زندگی کنم که اون دوست داره. ساده، بی دغدغه و آروم سرِ زندگی. مگه دیگه زندگی چی داره؟ همیناس دیگه
خانم مهندس 34 ساله مجرد: خوبی همون چیزیه که هیچ وقت پیداش نمیکنی. اگه دیدی کسی خوبه بدون آخرین باریه که داری میبینیش. خوبی رو کنار ققنوس دفنش کردن. هر وقت که ققنوس بیاد خوبی رو دوباره زنده می کنه
خانم کارمند و معلم لیسانسه 37 ساله مطلقه: نه آدم خوبی هستم نه می خوام خوب باشم نه خوبی دیدم نه خوبی می کنم. فقط می خوام این بچه بزرگ شه و خیالم ازش راحت شه
آقای آرایشگر 40 ساله صاحب 1 فرزند: جریان چیه؟ سوالای سخت می پرسی! من والا نمیدونم خوبم یا بد ولی سعی می کنم کاری نکنم که بقیه بگن آدم بدیه. شاید اگه آدم یه الگوی خوبی داشته باشه بتونه خودشو مقایسه کنه ببینه خوبه یا بد
آقای 42 ساله لیسانسه کارمند شرکت خصوصی با 2 فرزند: شاید تا چند سال پیش اصلا فکر این چیزا هم نبودن اما الان خیلی سعی می کنم اگه خیرم به کسی نمی رسه حداقل شرم هم نرسه. اگه بشه تا 5 سال دیگه بازنشسته می شم و می ریم یه جای ساکت و آروم زندگی می کنیم. تا خدا چی بخواد
آقا، کشاورز 51 ساله روستا نشین با سواد: خوبیه کارو وقتی میشه فهمید که ببینی بعد از اینکه کاریو انجام دادی ببینی از خودت راضی هستی یا نه. آدم خودش میدونه که به خودش نمیتونه دروغ بگه
آقای دکترای مکانیک 52 ساله سرمایه گذار و صاحب 3 شرکت و کلی املاک و مستغلات: ای بابا کی وقت می کنه به خوب یا بد بودن کاری که انجام میده فکر کنه؟ من 3 ماه یه بار میتونم زن و بچمو ببینم. من باید انقدر بجنگم که آخر ماه حقوق این بنده های خدایی رو که کارمند من شدن بدم. با این وضع اقتصادی مملکت گرگ نباشی کلات پس معرکست
بقال 57 ساله با سواد با 3 نوه: با حاج خانوم داریم هر ماه همه شهرای زیارتی رو می ریم. این نفس آخری میخوایم فقط خوش بگذرونیم. این خونه و مغازه هم بعد از ما واسه 7 نسل بعد این بچه ها کافیه. اگر بد بودم خدا نه این فرزندان خوبو بهم می داد نه این رضایتی رو که از زندگیم دارم
مادر بزرگ 68 ساله با 17 نوه: ای پسر جون. کجا بودی اون موقعی که ما روزی 10 بار تو محل با بقال و چقال سر و کله میزدیم؟ ما که خوب بودیم و احترام بزرگترمونو داشتیم و این 6 تا بچه رو با پدر خدا بیامرزشون با 1000 تا بدبختی بزرگ کردیم این شد که امروز هیچ کدومشون سراغمو نگیرن. وای به حال اینا. کاش منم با اون خدا بیامرز مرده بودم
مادر بزرگ 74 ساله روستا نشین با 36 نوه و 9 نتیجه: اون وقتا همه خوب بودن. مادر شوهرم هر روز عروساشو کتک میزد که پر رو نشن. ولی ما میخواستیم زندگیمونو کنیم و صدامون در نمیومد. بد بختیا از وقتی شروع شد که محمد (شوهرش) سرشو گذاش زمین و یه خونه تو شهر خریدیم. تو ده کی بدی می کرد که ما بکنیم؟ بدیهاشم قشنگ بود
همه آدما میگن میخوان خوب باشن، اما نه خیلی خوب و نه همیشه!
اگه از شما بپرسن خوبی چیه یا چقدر می خواید خوب باشید چی میگید؟
آنگاه که کودکی بودم شاد و خرسند در این فکر بودم که چگونه کشور خویش را تغییر دهم
بزرگتر که شدم ترس از سختی بر آنم داشت تا شهرم را تغییر دهم
جوانی خوش فکر و زیبا رو بودم که فهمیدم تا محله تغییر نکند از تغییر شهر خبری نیست
در میانسالی مقاومت اقوام، بزرگی و دشواری کار را برایم نمایان ساخت
در پیری تمام تلاشم در پی تغییر خانواده ام بود
اما ای فرزندانم
ای عزیزانی که برای رفاه شما از جان گذشتم
ای بازماندگان تا آخرتم
حال می اندیشم که ای کاش از همان خردسالی خود را تغییر می دادم
و به دیار باقی شتافت
شاید تغییر چاره باشد…
فقط یک بار به دنیا می آیی
فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه می دهد
اما در سرایی دیگر همواره خواهی بود
اگر این فرصت یکباره را از دست دهی چه خواهی کرد؟
گرچه یکبار به دنیا می آییم
اما یادمان باشد
که هر صبح تولدی دوباره است
تولدی از خودمان، با خودمان و به دست خودمان
امام علی (ع): هر کس که دو روزش مساوی باشد باخته است
و هر روز با تولد دوباره خودمان در دنیا، در صبح زیبای بهشت اینگونه خواهیم سرود:
ستایش خدایی را که در وعده اش با ما صادق بود و زمین را به ما میراث داد تا در بهشت، هر جا که خواهیم جای گزینیم. پس چه نیک است پاداش آنان که به دستورات خدا عمل می کنند / سوره زمر آیه 74
بیایید از همین لحظه آنگونه عمل کنیم که او می پسندد…
خدایا! اکنون که آینده بزرگ و سرنوشت جاوید من به یک بار زندگیم در دنیا گره خورده، بار دیگر با تو پیمان می بندم آنچه را لازمه آن سرنوشت جاوید است آماده سازم و خود را مهیای حضور در سرای دیگر کنم. ای خدای من! مرا در این راه یاری کن!
پروردگار تو بر هر چه ما آشکار و پنهان کنیم، بر همه آگاهی. و هیچ چیز بر خدا از آنچه در آسمانها و زمین است پنهان نیست / سوره ابراهیم آیه 41
اگر مطالب [چرا…] و [اگر…] رو خونده باشید و همینطور پیشنهاداتی رو که دوستان محترم زحمت کشیدن و درج کردن رو یه نگاه بندازید حتما متوجه شدید که همه ما تقریبا چراها و اگرهای زیادی از خودمون توی یک 24 ساعت می پرسیم. چراها و اگرهایی که خیلی وقتا اصلا سراغشون رو هم نمیگیریم! متاسفانه فقط طبق عادت از خودمون می پرسیم! تو خیابون، تو تاکسی، تو اتوبوس، تو مترو و تا وقتی به خونه میرسیم و داریم یه چیزی می خوریم یا حتی داریم با حواس کاملا جمع یه فیلم تماشا میکنیم! بیشتر وقتا یادمون میره به چه چیزایی فکر کردیم و چه چراها و اگرهایی رو به خودمون گفتیم! به نظر شما چرا؟ من فکر میکنم
چون خیلی ساده و بچگانه خودمونو درگیر مسائلی کردیم که واقعا هیچ ارزشی ندارن!
بعد هم بهونه میاریم که به علت مشغله ذهنی فراموش کردیم! حتی فراموش هم کردیم که زندگی کنیم! و حتی فراموش کردیم که هدف خلقتمون چی بوده و هست! روزی حداقل 8 ساعت کار، 4 ساعت ترافیک و مسیر و سر و صدا، 4 ساعت هم اخبار کشت و کشتار و قتل و غارت و مزخرفات تلویزیون! اصلا یکی نیست بگه بابا این مشغله ذهنی رو از کجا آوردیم و واسه چی دو دستی هم بهش چسبیدیم! آخرش که چی؟ تا کجا میخوایم بریم؟ کدوم آسمون خراش رو میخوایم فتح کنیم؟ به چه قیمتی؟ مگه چند سال میخوایم زنده بمونیم؟
ولی بعضی روزا اصلا خسته نمیشیم! اصلا ناراحت نمیشیم! و دنیامون خیلی زیباست؛ حتی در اوج کار و ترافیک و سر و صدا! چون میدونیم چرا زنده ایم! و هدف کجاست! نه؟
پس چرا اموری رو که باعث خستگی میشه کنار نمیذاریم؟
دفعه قبلی که یه متن نوشتم در مورد این بود که چراهای بزرگ از خودمون بپرسیم و درصدد پاسخ گویی به این چراها بر یباییم و با برنامه ریزی صحیح به دلایلی روشن و جوابهایی مناسب دست پیدا کنیم. اما الآن میخوام یه مطلب دیگه بگم که چطور چراهامونو تکمیل کنیم! مسلما منظورمون چراهای خیالی و آرزوهای محال نیست که مثلا چرا نمیشه تعداد ذرات خاک روی زمین رو شمرد یا چرا 2 ، 2 تا نمیشه 7 تا.
فکر کنیم که امروز اگر چه امکاناتی داشتیم دیگه همه چراهای ما پاسخ داده میشد و اگر الآن چه شرایطی بود همه چیز بر وفق مراد بود. مثلا اگر امروز 10 میلیون داشتم یه ماشین میخریدم. خب پس تلاش می کنم تا این شرایط رو برای خودم به وجود بیارم.
تا حالا از خودمون پرسیدیم چرا؟ چرا امروز سرده؟ چرا هوا بی رنگه؟ چرا آب یخ میزنه؟ و همه چراهای دیگه ای که انسان نخستین رو تا پیشرفتهای کنونی راهنمایی کرده. از همه دلایل علمی و غیر علمی گرفته تا دلایلی که مربوط میشه به رفتار و زندگی؛ مثلا الان چرا نشستیم پای کامپیوتر؟ الان چرا متنیو که من نوشتم داری می خونی؟ :) ;) از اون مهمتر اینه که ما چه پاسخی به این چراها بدیم... یه بار یکی از دوستان ازم پرسید چرا باهاش دوست شدم؟
اون موقع نمیتونستم جوابشو بدم ولی چون انسانی بود که همیشه از خودش می پرسید چرا ارزش همه چی داشت! انسانها تا اون موقعی ارزش زندگی کردن دارن که از خودشون بپرسن چرا. و تا اون وقتی میشه در کنارشون بود که بدونن کاراشونو چرا انجام میدن و آیا اون کار خوب هست یا نه! (معیار خوب بودن خودش یه چیز دیگستا)
موافقی؟
چرا هایی بزرگ و منطقی، دلایلی زیبا و شفاف و پاسخ هایی محکم و برقرار داشته باشی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|